تبليغاتX
یه زندگی آرام
زندگی من
من تنبل شدم تو بلاگ نوشتن نمی دونم چرا ولی خیلی سختمه تازگیا نمیتونم افکارمو جمع و جور کنم الان پشت میزم نشستم و مشغول روزمرگی های همیشگیمم گوش به فرمان جناب رئیس

چند وقت دارم می رم باشگاه الان سه جلسه هست که رفتم و تمام عضلات بدنم درد می کنه سخته ولی مزه میده دوست دارم یه روحیه خوبی بهم میده  دلم می خواهد بدنم خوش فرم بشه و تناسب داشته باشه خیلی خوبه اگه بتونم همیشه برم .

پنجشنبه شب هم مهمونی دعوت شدم دو تا باهم نمیدونم چه کنم یکی برای برادرم هست یکی هم برای دوست همسرم تولد بچشه حالا بنا شده بریم خونه دوست همسرم راستش خودم بیشتر دوست دارم برم اونجا آخه هفته پیش خونه برادرم بودیم حالا تا ببینیم .

رئیسم داره میره ماموریت من خیلی خوشحالم از فردا نمی یاد منم می تونم  زود برم آخه ماه رمضون ما ساعت ۲ تعطیل می شیم ولی من باید بمونم حالا وقتی بره ماموریت من راحت میشم جالب اینجاست که خودشم اینو میدونه میگه من برم نفس میکشی خیلی باحاله نه .

دوست پیدا کردم یه دوست خوب همین دوست همسرم که تولد بچشه اون خانموش خیلی دختر خوبیه دوست داشتنی و با محبت از اون صورتها که به دل میشنه جالب انجاست که من قبلا یه بار دیده بودمش ولی اصلا ازش خوشم نیومد ولی یه مسافرت رفتیم عروسی یکی از دوستام محمد بود تو تبریز انیهام بودن تو هتل ما آخه اونهاهم دعوت بودن از اونجا بود که دیگه خوشم اومد ازش خیلی صورت نازی داره با محبت و آروم من خیلی دوستش دارم دلم می خواد رابطمو باهاش بیشتر کنم فکر کنم اونم دوست داره .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

بله امان از این گله گزاری های بی خود

عروس خانم ما امروز زنگ زدن با لحنی بسیار خشن گفتن که آره به ما یه زنگ نزنین وقتی خوشین یاد ما نمی کنین و من به فرید گفتم یه زنگ بزنم فرید گفته نه و از این حرفا که من خیلی بدم میاد من خودم به شخصه اصلا اهل گله نیستم ولی متاسفانه اطرافیان من در این امرمتخصص هستن  میدونی چرا چون خود خنگم توقع ندارم . این از عروس تازه برادر بنده سال تا ماهی یه بارم یه زنگ نمی زنه حالی بپرسه با توجه به اینکه بنده کوچکترین فردم حالا بماند که من دم عروس عزیزمونو چیدم تا اینو گفت گفتم اوه چه دم درآوردی واسه من تو  زودی هم برای برادر عزیزم اس ام اس زدم که تو که توقه داری حالی بپرسی چرا خودت یه زنگ نمی زنی حال آدمو بپرسی لطف کن دیگه گله نکن خلاصه یه کلام خودمو راحت کردم  خیلی رو دارن به خدا از اون طرف مادر شوهرم البته من خیلی وقته که به اونها سر نزدم آخه جناب آقای همسر به من امر فرموده اند که تا وقتی خودم صلاح ندونستم حق رفت و آمد با خانواده منو نداری  دیگه منم امر به فرمان شوهر . اونها هم اهل گله گزاری هستن .

حالا بگزریم از این موضوعات صد من یه غاز خاله زنگی اینکه من خودم خوبم امروز کلی کار دارم :

۱- باید برم برای ترمیم ناخن

۲- باید برم خونه غذا درست کنم اونم رژیمی

۳- قبل از رفتم به منزل خرید سبزیجات جهت درست کردن غذاهای رژیمی

۴- (خونه جدید ما توی یه برجه و ما دقیقا طبقه ۱۰ هستیم ) از امروز تصمیم گرفتم پله ها رو پیاده برم به جا انیکه با آسانسور برم  خدایا کمکم کن

۵- تعویض دیکوراسون اتاقم و ترو تمیز کردن خونه

۶- حمام کردن

انیها کارهایی که باید امروز همه رو انجامشو ن بدم امیدوارم که برسم . فقط تروخدا ببینین من چقدر کار دارم در طول روز وقت سر خاورندن رو ندارم اون وقت دورو بریمام توقع دارن من هواشونو داشته باشم به خدا یاد ندارم برادرم به من کمک کرده باشه یا یه زنگ زده باشه حالمو بپرسه . (بیخیال)

تو این تعطیلات با جناب همسر یادی از رفتگان کردیم و به بهشت زهرا  رفتیم روح همشو ن شاد باشه و غرین رحمت . هیچی رفتم سر خاک پدر بزرگم بهش گفتم اگه دلش میخواهد که من برم مامان عزی رو ببینم بیاد به خوابم  مامان عزی مادر بزرگمه آره من بخاطر جریان مامان باهاش قطع رابطه کردم آخه پشت مامانم یه سری حرفها زد که من اصلا دوست نداشتم . حالا بماند بعد بابا بزرگم خدا بیامرز اومد به خوابم و گفت میشه یه لیوان آب به من بدی ..!!!!!!!! حالا بناست برم (وای الان جو منو گرفته دلم میخواهد همین الان برم ).  حالا سر تاریخ رفتم با خودم کلنجار می رم همش یکی از دلایلی که زیاد دوست ندارم با مامان بزرگم رابطه داشته باشم همین زبون تندشه و گله گزاریهای بیخودش .

 

(راستی مژگان جان عزیزم خیلی خوشحالم کردی بهم سر زدی اومدم جوابتو بدم وبلاگت باز نمیشه نمی دونم مشکلش چیه بهم سر بزن گلم )

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

سلام دوستام خوبین نق نزنین نق نزنین خیلی وقته نتونستم بیام آخه هم خونمونو عوض کردیم همم درگیر یک سری از مثال خانوادگی بودم . طبق دستور جناب همسر و شواهد به دست آمده روابط من با خانواده همسر باید بالکل قطع بشه چون همسرم دوست نداره . بنده به حد مرگ چاق شدم و دارم میترکم . رنگ موهامو عوض کردم از بلوند به قهوه ای تغییر یافت . دیگگگگگگگگگگگگگگگگگگگه خبری ندارم . مواظب خودتون باشین

از دوستام که به یادم بودن ممنونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

آدما خیلی بدن  خیلی ...

فقط به دنبال مادیات همین و بس .....

اخه مگه می شه آدم به خاطر پول همه چیزشو فراموش کنه ...

الان چند وقته سر هیچی با من اینطوری برخورد میشه ...

خدا خیرت نده ...

حالا من به درک با اون چرا ...

حرص پول داره خفت می کنه ....

مال دنیا رو تا کجا می خوای با خودت ببری ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

خدایااااااااااااااا

کمکمون کن تورو به اون بزرگی و مهربونیت کمکمون کن ........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

واقعا ریسک کردن خیلی قدرت می خواد ...

می دونی ظرفیت تکمیل است یعنی چی ...

الان من ظرفیت تکمیلم ...

نمی دونم کی اینو درک می کنن...

 احساس می کنم دارم از تو ذوب می شم ...

طاقت این همه بی احترامی و ندارم ...

دلم می خواهد بپرم تو استخر آب سرد تا شاید یه کمی خنک بشم ....

یعنی واقعا دیوار من از همه دیوارها کوتاه تره ...

یه کم آجر می خوام تا دیوارمو بلند کنم تا کسی نتونه از روش بپره ...

صبر صبر صبر ...

خدایا کرمتو شکر ...

مهربونیتو شکر ...

حکمتو شکر .....

شکر شکر شکر ....

الهی شکرت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

محتاج به دعام

واسم دعا کنین

همین امروز دعا کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

واقعا فکر میکنی کی هستی ....

چرا همه باید به خواسته های تو و همسرت گوش بدن و صداشون در نیاد که مبادا جنابعالی ناراحت بشین و صداتونو بالا ببرین ...

کی گفته من باید تحملم از همه بیشتر باشه و هر کی هر چی بهم بگه با کمال میل قبول کنم و جیکم در نیاد ...

چرا من در اوج جونی باید مامان همه بزرگترا بشم و از لحظاتم لذت نبرم ...

چرا من باید در عین خستگی و نیاز به استراحت غذای همه رو فراهم کنم ...

چرا من هنوزم باید واسه هر کاری باز خواست بشم ...

چرا باید بار سنگینی عصاب بقیه رو دوشای من باشه ...

چرا همه آنقدر بی معرفت و خودخواهن ...

چرا همه فکر می کنن که من خسته نمی شم ...

چرا همه فکر می کنن من از همه قوی ترم ...

بابا جان منم آدمم ...

مگه من کی هستم ؟

آدم آهنی ..

یه مترسک ...

یه زندانی ...

یا یه اسباب بازی ...

واقعامن کدومم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

بقدری خسته ام که نگو...

 فشار روحی روانی آدمو از پا در میاره ...

مسافرت دوای درد منه اونم تنها یه جای که کسی نباشه و آزارم نده ...

از آدما و توقعاتشون حالم بهم می خوره ...

زندگی زندگی ...

واقعا یعنی چی آدم این همه کار کنه کار کنه درس بخونی بخوری بخوابی و چه می دونم هزار تا کار دیگه ...

آخرشم مرگ تو راهی دیار باقی می کنه و تو هیچی از دنیا نفهمیدی و ۱ ثانیه هم به خودت فکر نکردی و همش بخاطر دیگران زندگی تو خراب کردی ....

پس زندگی چیز بدیه  نه ؟ !!!!!   

قبول نداری ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

 
بهترين لحظات زندگی :
عاشق شدن
انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره
بعد از اينکه از مسافرت برگشتيد ببينيد هزار تا ايميل داريد
به يه جای خوشگل بريد برای مسافرت
به آهنگ مورد علاقتون از راديو گوش بديد
به رختخواب بريد و به صدای بارش بارون گوش بديد
از حموم که اومديد بيرون ببينيد حو لتون گرمه !
آخرين امتحانتون رو پاس کنيد
يه کسی که معمولا" زياد نميبينينش ولی دلتون می خواد ببينيد بهتون تلفن کنه
توی يه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کرديد پول پيدا کنيد
برای خودتون تو آينه شکل در بياريد و بهش بخنديد
تلفن نيمه شب داشته باشيد که ساعتها هم طول بکشه
بدون دليل بخنديد
بطور تصادفی بشنويد که يه نفر داره از شما تعريف می کنه
از خواب پاشيد و ببينيد که چند ساعت ديگه هم می تونيد بخوابيد
آهنگی رو گوش کنيد که شخص خاصی رو به ياد شما می ياره
عضو يک تيم باشيد
از بالای تپه به غروب خورشيد نگاه کنيد
دوستای جديد پيدا کنيد
 
وقتی "اونو" ميبينيد دلتون هری بريزه پايين !
      
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنيد
کسانی رو که دوستشون داريد رو خوشحال ببينيد
 پليورش رو بپوشيد و ببينيد هنوزم بوی عطرش رو ميده
 يه دوست قديمی رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقی نکرده
 
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنيد
يکی رو داشته باشيد که بدونيد دوستتون داره
 يادتون بياد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخنديد و
بخنديد و ....... بازم بخنديد
 
اينها بهترين لحظه‌های زندگی هستند
 
قدرشون رو بدونيم
زندگی يک مشکل نيست که حلش کرد بلکه يه هديه است که بايد ازش لذت برد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط مهشید  |